تکنیکهای تست‌زنی در کنکور تکنیکهای تست‌زنی در کنکور
آموزش ویدیوئی کشف گزینه صحیح
(مهندسی معکوس)
شامپو رفع سفیدی مو
بیش از 15 سال جوان شوید
با این شامپو دیگر نیازی به رنگ مو ندارید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای
حلال کنید ... یاحق  چاپ
تاریخ : شنبه 22 آبان ماه سال 1389

سلام
قلم فرسایی برای گفتن آخرین کلمات چندان آسان نیست، چهارماه است که این وبلاگ را چاه تنهایی خود می دیدم، چهارماه است که این وبلاگ را همدم خود می دیدم، و اینک هنگامه گذاشتن و رفتن است...

خواستم قبل از رفتن اشاره ای کنم به این مدت اخیر، به سال 1389 خورشیدی
زندگی انسانها هماره بر روی خط مستقیم قرار ندارد، بلکه برخی اوقات نقاط عطفی در زندگی هستند که نباید از آنها غافل ماند و شاید نقطه عطف زندگی این دانشجوی دهاتی هم خرداد 1389 بود.

هنوز زمان زیادی نگذشته است از روزگاری که این پسرک دهاتی کسانی را که از عشق و رسوایی عشاق سخن می راندند به سخره می گرفت، هنوز دیرزمانی نگذشته است از روزگاری که این پسرک خلوتی داشت بین خود و خدای خویش، و شاید هیچگاه گمان نمی کرد که این خلوت جایی برای شخص دیگر هم داشته باشد.

در این پنج شش سالی که تهران شده بود همدم و ماوای پسرک، شهر ماشینها، پسرک تمام تلاشش را کرده بود تا مانند ایشان ماشین نباشد، ماشینی که تنها گذر زمان را می بیند و جز دویدن چیزی از معلم پیر روزگار نیاموخته است...

پسرک به خود می بالید که دهاتی است، در حالیکه همگان افتخار می کردند به شهری بودنشان، پسرک به خود می بالید که مانند بسیاری دیگر از هم دورانهایش دنبال لیست کردن اتومبیل های گرانقیمت و مارکهای معروف و این خزعبلات نیست، پسرک به خود می بالید که چیزی از مد روز نمی داند، پسرک به خود می بالید که چیزی از آرایش مدرن مردان نمی داند، چیزی از خیلی چیزها نمی داند

پسرک به خود می بالید که هوادار هیچ کس نیست، نه خواننده ای، نه بازیگری، نه سیاستمداری، هیچ کس را لایق آن نمی دید که خود را هوادارش بنامد
...

خرداد یک هزار و سی صد و هشتاد و نه خورشیدی برای بسیاری از انسانها با خرداد یک هزار و سیصد و هشتاد و هشت تفاوتی نداشت، حتی برای بسیاری دیگر با اردیبهشت یک هزار و سیصد  و هشتاد و نه نیز تفاوتی نداشت، اما برای پسرک...

پسرک کتابی به دست گرفت، شاید کتاب بهانه ای بود، اما هرچه بود او را به فکر واداشت، چونان امام غزالی که از سوال شاگرد چنان به فکر فرو رفت که شک تمام بنیان وجودش را برگرفت، پسرک نیز به فکر فرو رفت، پسرک ناگهان در شخصیت خود، در آنچه که برای خود بدان می بالید، جای خالی یی را حس کرد، هرچه کرد نتوانست بفهمد این جای خالی چیست، یا جای خالی کیست، گویی تکه ای از وجودش ناقص بود و تاکنون پسرک را از آن خبری نبود...

گویی آن کتاب و آن فکر، آیینه ای شد تا پسرک چهره تمام نمای خویش را درون آن بنگرد و به خود بیاید، و بنگرد تکه گمشده ای که در وجودش قرار داشت...
اما پسرک هرچه با خود اندیشید نتوانست پی به حقیقت آن تکه ببرد، چند روزی را با خود کلنجار رفت، اما راه به جایی نبرد، کسی را نداشت تا با او سخن بگوید، بنابراین سراغ همین دنیای مجازی آمد، دنیایی که در عین مجازی بودن ، حقایقی را در خود نهفته می دارد که هیچ کس را در دنیای حقیقی یارای درک آن نیست. پسرک نمی دانست در این دنیا هم به کجا برود، بی هدف به جاهای مختلف سرک می کشید، بی آنکه بداند مقصدش کجاست، صبحش را به شب می رسانید، از کار و زندگی افتاده بود، نمی دانست آن تکه چیست، اما می دانست که جای خالی آن خواب و خوراک را از وی ستانده است، سوزشی شدید در دل حس می کرد، با خدای خود نجوا می کرد: ای تو که کاملترینی، تو بگو کجای من ناقص است، تو بگو چه کنم تا این حس نا آرامی از وجودم رخت بر بندد...

پسرک در گشت و گذارش سری هم به جاهایی کشید که شاید بتوان آنها را آفات دنیای مجازی دانست، پسرک در آنجاها با پسرکان و دخترکانی آشنا شد، بدون آنکه بداند اینان چرا در این دنیا می چرخند؟ با خود گفت حتما آنها هم به دنبال آنند که بفهمند تکه گمشده وجودشان چیست؟
اما هرچه بیشتر آشنا گشت دریافت که نه، ایشان نه تنها به دنبال پاسخ آن سوال نیستند، که حتی وقتی از علت حضور پسرک آگاه می گردند او را به سخره می گیرند، بانویی نسبتا مسن(که شاید نتوان او را پاکدامن دانست) هنگامی که خبر از دل پسرک یافت و گمشده اش، به او چنان نهیب زد که: این حرفها از ماگذشته است اگر مرد عملی بسم الله... و پسرک درمانده با خود می گفت اینان چه راحت از عمل و مردان عمل سخن می رانند...

باری، پسرک همچنان سرگردان بود، یکی دو روز بعد به خاطر آورد چت روم نامی وجود دارد که از دوستانش پیرامون آن خیلی شنیده بود، تصمیم گرفت آنجا هم سرکی بکشد شاید آنجا بتواند چیزی بیابد...

شامگاه آدینه بود، 21 خرداد ماه یک هزار و سی صد و هشتاد و نه، که پسرک برای اولین بار در طول زندگیش وارد آنجا شد، باور نمی کرد آنچه را که می دید، همه جا بوی فساد می آمد، بوی لجن، همگان در ظاهر لجنواره هایی بودند انسان نما، و پسرک بی اختیار به یاد مردمان ماشین گونه تهرانش افتاد، و با خود لرزید که این چه جایی است و اینجا مردم چه می کنند؟ با خدایش نجوا کرد: خدای من، مگر نه اینکه تو همه جا هستی؟ پس اینجا کجاست؟ آیا تو اینجا هم هستی؟

اما خودش پاسخ داد: نه ، امکان ندارد خدا اینجا باشد، همانگونه که نیچه روزگاری از مردن خدا در غرب سخن گفت، پسرک هم دریافت خدا در آنجا مرده است، مردمان به تنها چیزی که نمی اندیشند خدا است و وقتی خدا را از اندیشه ات خارج کنی، اگر او را مرده بنامی بهتر خواهد بود...
پسرک نمی دانست چه کند، بی اختیار نام کسی را گشود، بی هدف، آن قدر ناشی هم بود که حتی پاسخ اسپمهای تبلیغاتی را نیز بدهد، و حتی با روبوتها هم صحبت کند

بی اختیار نامی گشوده شد و پسرک چونان همیشه "سلام" داد، اما در پاسخ سلامش تنها این عبارت را دید"m/f؟" پسرک چیزی نفهمید، با خود اندیشید این مردمان چرا پاسخ سلام را اینگونه می دهند؟ مگر نه اینکه سلام  مستحب است و پاسخ آن واجب؟

پسرک دریافت اینجا سخن از خدا راندن ارزشی ندارد، دریافت اینان خوابند، این مردمان در رویای ندیدن سیر می کنند، پس پسرک هم سعی کرد چون اینان به خواب رود، شاید گمشده اش را در خواب اینان ببیند، پس دومین نامی را که گشود به جای سلام نوشت: hi – m/f?

پسرک  امید داشت شاید در این رویا بتواند گمشده اش را ببیند، چشمان پسرک درحال گرم شدن بود، خواب بر او مستولی می گشت و رخوت در تمام وجودش رخنه کرده بود، آرام آرام خود را تسلیم آن خواب گران می نمود که ...

 ناگاه دستی او را بیدار کرد، دستی مهربان...

پسرک با سستی و بی میلی چشم گشود، چه می دید؟ خدای من! باورش نمی شد، دخترکی بر بالای سر او نشسته بود و مهربانانه خیره وی را می نگریست، لبخندی بر لبان دخترک نقش بسته بود، دخترک پسرک را بیدار کرد، وی را برادر خود نامید تا شاید بدینوسیله پسرک را از دوباره خواب رفتن منصرف نماید...

پسرک چنددقیقه ای را مبهوت به دخترک نگاه کرد، ناگهان به یاد آورد هنوز نمازش را نخوانده است، آری، درست است، پسرک دیگر بار صدای خدا را شنید، گویی برای لحظاتی خدا از وجود او رخت بربسته بود، پسرک برخاست و آرام آرام با تنی خسته نمازی به درگاه خدا خواند، نمازی که سراسر شوق بود، نمی دانست چرا وجودش از اشتیاق لبریز شده است، با خود اندیشید شاید دهاتی بودنش باعث شده حال که دخترکی را دیده است اینگونه مشتاق باشد، اما نبود، چرا که پسرک شاید بیش از هر شهرنشین دیگری دخترکان را دیده و از تمایلات ایشان دوری گزیده بود...

پسرک پاسخ سوالش را دریافت، در این وانفسای عالم که هرکس سخن از پرسش پسرک می شنید او را به سخره می گرفت، دخترکی را دیده بود که نه تنها زبان به تمسخر او نگشوده بود، بلکه او نیز هم درد با پسرک بود، او نیز گمشده ای داشت و به دنبال جوابش بود، و او نیز راه را اشتباه آمده بود

دخترک هیچگاه به پسرک نگفت چه کسی خودش را از خواب بیدار کرده است، اما به او گفت دیگر هیچ گاه فکر خواب  را در سر نپروران، چرا که راه بس طولانی است و باید قدم در راه نهاد، نشستن و خوابیدن و رخوت چاره کار نیست

پسرک برای اولین بار پس از سالیان، سرش را بالا گرفت و به آسمان نگریست، نوری دید آشنا، بار دیگر نگریست، فکر کرد و در ذهنش جستجو کرد، تا شاید علت آشنایی نور را دریابد، پسرک خدا را دیگر بار دید که از دور وی را به سوی خود می خواند: 
یا ایتها النفس المطمئنه، ارجعی الی ربک...

پسرک برخاست، به دخترک گفت عزم سفر دارم، سفری به سوی نور، تو چه خواهی کرد؟ دخترک چونان فرشته ای لبخندی زد و برخاست، گفت: این راه را تنها پیمودن دشوار است، بگذار چندقدمی با تو می آیم تا شاید بی رمقی ات دوباره خواب را بر تو مستولی نماید، انگاه که دریافتم دیگر خوابی نخواهی داشت، تو را به حال خود وا می نهم. پسرک شادمان گشت، قرص و استوار سرش را بالا گرفت ویک یاعلی گفت...

روز و روزها یکی پس از دیگری می گذشتند، پسرک و دخترک قدم به قدم و در کناریکدیگر طی طریق می کردند، راه بسی دشوار می نمود، اما آنچنان مست نور حق شده بودند، که از خود بی خود بودند، و آنچه می دیدند تنها امید بود و خدا.

بارها پسرک سستی کرد و پایش لغزید ، بارها چشمانش دگربار سنگین شدند، اما هربار دخترک چونان فرشته نجاتی بالای سرش می آمد و با مهربانی در چشمان وی می نگریست و میگفت: به همین زودی خسته شدی؟

صدای دخترک چنان گرمایی داشت که خواب را از ذهن پسرک می ربود و چشمانش چنان حلاوتی داشت که هنگامی که در چشمان پسرک می نگریست، سنگینی چشمان پسرک فراموشش می گشت...

روزها از پی هم گذشتند، لحظاتی را که پسرک در کنار دخترک طی طریق می کرد، حس می کرد که سوزش قلبش آرام میگیرد، حس میکرد گمشده اش را در همین راه خواهد یافت، و حس میکرد انتهای این طریق، گمشده اش در انتظارش است.

در راه پسرک و دخترک از هر دری سخن می راندند، دخترک با صبر و بردباری به شکوه ها و سخنفرسایی های پسرک گوش می سپرد و در پاسخ آنها با لبخندی یا چند کلمه مهربانانه وی را آرام می نمود، و گاهی نیز دخترک برای پسرک سخن می گفت، و با صدای زیبایی و با لبخندی بر لب، ادب و درایتش را به رخ پسرک می نمود...

پسرک با خود می اندیشید که من می توانم شاید تکیه گاهی باشم برای دخترک، برای آینده دخترک، هرچند که دخترکی که او می دید نیازی به تکیه گاه نداشت، دخترک استوار بود و ثابت قدم، اما پسرک با خود اندیشید اگر نتوانم تکیه گاه باشم، شاید بتوانم سایه بانی باشم برای دور کردنش از گزش خورشید سوزان، یا برای دور کردنش از سرمای جان فرسای استخوان سوزشب هنگام، شاید بتوانم فرشی باشم برای جلوگیری از خارهای این بیابان سوزان، شاید بتوانم مرهمی باشم برای زخم های دخترک در این مسیر، و شاید بتوانم خاری باشم درکنار گلی دخترگون...

و روزها همچنان می گذشت... ناگاه پسرک به یاد سخنی افتاد و دلش لرزید، سراسر وجودش را سردی احساس کرد، به یاد آورد که دخترک روز اول به او چه گفته بود، سخن از جدایی زده بود، و گفته بود تا جایی خواهم بود که بدانم نیازی به همراه نداری، ناگهان پسرک در دلش سوز شدیدی حس کرد، بار دیگر قلبش سراسر آتش شد، صدای فریادهایش را که از سوز جگر سر می داد آسمانیان نیز می شنیدند، تا آسمانها خبر رسید...

پسرک دیوانه وار به اطرافش می نگریست، با خود می اندیشید یعنی روزی باید آهنگ جدایی سرداد؟ از یک سو نگاهش به نور بالای سرش بود و از سوی دیگر به چهره معصوم دخترک که در نور با زیبایی تمام می درخشید و معصومانه به راه پیش رو می نگریست...

پسرک با خدای خود نجوا کرد: خدایا خود واقفم بر بی آبرویی خویش بر درگاهت، خود واقفم بر بی لیاقتی خویش، اما خدای من چه کنم که انسانم و انسان هم زیاده خواه است، خدایا... آیا می شود...؟

پسرک نتوانست فریادهای دلش را، سوزش قلبش را تاب آورد، اما از دیگر سو نتوانست آنها را به دخترک بگوید، بدعهدی نمی خواست بکند، پسرک به دنبال چاهی گشت، در گوشه و کنار راه چشم می چرخاند تا شاید چاهی بیابد، بعد از مدتی چیزی در گوشه بیابان توجهش را جلب کرد، با خود اندیشید شاید چاهی باشد، پس دخترک را لختی به صبر وا داشت و به سوی چاه رفت، بلی، چاهی بود، بی آب، در گوشه ای دورافتاده و متروک از زمین خدا، که احدی را خبر از آن نبود، پسرک سر بر چاه فرو برد، جای خوبی بود، پسرک دهان گشود و با تمام وجود فریاد برآورد: خدااااااااااااااااااااااااااااااااا

صدایش در گوشش پیچید، دریافت اینجا کسی نیست، جز خودش و خدایش، خلوتگاهی است برای ناله هایش، خلوتگاهی است برای دلی که گناه کرده است، خلوتگاهی است برای دلی که شاید زیاده از حد می خواهد...

پسرک سر برآورد، چشم چرخاند، باور نمی کرد، برای رسیدن به این چاه از مسیرش، چند قدمی دور شده بود، حال می بایست باز میگشت، پسرک بازگشت و دوباره هم مسیر دخترک شد، از آن روز هر روز پسرک سری به چاه های بیابان می زد، تا درد پنهان خویش را با خدای خویش بازگوید، دردی که شاید تا ابد می بایست پنهان می ماند، درد آوارگی...

پسرک با خود عهد کرده بود دخترک هیچ گاه از دردش و از چاهش چیزی نفهمد، مدتی از مسیر را در همان روزهای اول مردی هم مسیرشان شده بود، پسرک با خود گفت شاید آن مرد بتواند او را راهنما باشد در خشکاندن دردش، اما آن مرد نه تنها کمکی به پسرک نکرد، بلکه چنان با عتاب روی از وی بگردانید، که پسرک به التماس افتاد که مرد را به زبان آورد، مرد تنها چند کلمه بر زبان راند، سراسر غضب و خشم، و پسرک متحیر مانده بود که از چه روی این مرد کینه در دل دارد؟

پسرک دریافت که آنچه مرد را چنین به غضب آورده است درد دل پسرک است، مرد پسرک را ترغیب کرد بر گفتن دردش به دخترک، پسرک نمی دانست مرد از چه روی این خواسته را دارد، اما آنقدر اورا امین خود می دانست که نپرسد چرا؟

دقایقی گذشت، پسرک به سرعت خود را دیگر بار به دخترک رسانید، دخترک را دید...

دخترک متعجب به چهره مشوش پسرک نگریست، نمی دانست او را چه شده است؟ چرا اینچنین سراسیمه و حیران است؟ پسرک سربه زیر انداخته بود، رو به سوی نور بار دیگر هم مسیر شدند، دخترک همچنان متعجب پسرک را مینگریست و با نگاهش دنبال جوابی از پسرک بود از برای این سراسیمگی اش  واین آشفتگی...

پسرک نمی دانست چه کند؟ باردیگر دل به خدا سپرد، سر برچاهش نهاد و از خدایش پرسید، این بار هنگاهی که فریاد برآورد:خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

صدایی شنید که در پژواک صدایش می گفت: کاف ها یا عین صاد، ذکر رحمت ربک زکریا...

آری
آری
درست می شنید
این صدای خدا بود که سوره مریم را برایش می خواند... پسرک شادمان شد

بازگشت و بدون هیچ درنگی رو به سوی دخترک کرد و در چشمانش نگریست، هرچه کرد نتوانست سخنی بر زبان آورد، پس چشمانش را از چشمان دخترک دزدید، چشم بر خاک دوخت و آرام زیر لب نجوا کرد: دووستت دارم...

 دخترک چهره در هم کشید، روز اول از همین ترسیده بود که مبادا این پسر به خود جرات دهد و چنین کاری کند؟ مبادا این پسر عنان از کف دهد؟
دخترک از شرم روی برگرداند تا پسرک قطرات اشکی را که بر چشمانش نشسته بود نبیند...

پسرک ناگاه دریافت که آن مرد( شاید ناخواسته) چه بلایی بر سرش آورده است، رو برگرداند و مرد را در همان نزدیکی یافت، او را گفت: این چه بود که در کار من کردی؟ و آن مرد ،تنها آتش گرفتن پسرک را به نظاره نشست، هرچه پسرک فریاد می کشید کسی گویی صدایش را نمی شنید...

پسرک سرش را برگرداند تا دخترک را ببیند، چه میدید؟ خدای من؟

دخترک برای اولین بار بر زمین نشسته بود ، دخترک کمر خم کرده بود، از شدت غم جانکاهی، پسرک دیوانه وار، مات و مبهوت رویش را به سوی نور گرداند تا به خدا بگوید چراااااااا؟

اما هرچه گشت نوری ندید، در ظلمات مطلق فرو رفته بود، چشمانش کور شد، دیگر نه مرد را دید، نه دخترک را دید و نه نور را

پسرک بر جایش نشست، دستانش را بر زمین کشید ، خارهای بیابان دستانش را تکه تکه کرد، پسرک آرام آرام خود را به سویی کشاند، تا شاید  به جایی برسد، رفت و رفت، آرام آرام، ناگاه چیزی را پیش رویش حس کرد، چشمش چیزی نمی دید، دستانش را آرام بر زمین کشید، آری اشتباه نمی کرد، خودش بود

پسرک چاهی را یافته بود، چاه تنهاییش، سر درچاه کرد تا فریاد برکشد: خداااااااااااااااااااااااااااااااااااا
اما هرچه کرد نتوانست، باورش نمی شد، صدایش خفه شده بود، تنها صدایی را شنید که نجوا می کرد:

صم بکم عمی فهم لا یفقهون

آری، پسرک مصداق همین سخن شده بود...و این آخرین صدایی بود که پسرک شنید...
زار و بدحال، درحالی که نه جایی را میدید، نه سخنی بر زبان می راند و نه حتی دای گریه هایش را می شنید بر زمین نشست، سر بر گوشه چاه نهاد تا بخوابد، با خود گفت شاید خواب بهتر باشد مرا از این بیداری.

اما باز هم دستی را روی شانه هایش حس کرد، پسرک چشم بگشود، اما هرچه کرد جز سیاهی چیزی  ندید، صدایی نشنید، خواست بپرسد تو کیستی؟ اما نتوانست
 
و پسرک نمی دانست که دخترک آنقدر مهربان است که بازگشته است تا او را با خود به همراه ببرد...
پسرک برخاست، این بار دیگر راهی را نمی دید، تنها دست در دستان شخص ناشناس داشت و راه می رفت، صبح و شام راه می رفت، صبح و شام...
 
روز ها باز هم از پی هم گذشتند، پسرک در تنهایی مرگبار خویش فرو رفته بود، پسرک چیزی حس نمی کرد، جز تنهایی، هرچه بود تنهایی بود و تنهایی
 
آری، ایام گذشت و گذشت، در راه پسرک دستهای دیگری را دید، دستان دخترکان و پسرکانی که آنها هم در همین مسیر طی طریق می کردند، دستانی که دستانش را می کشیدند تا شاید بتوانند او را با خود همراه کنند، اما پسرک همچنان دست در آن دست مهربان داشت، و هم قدم با او گام بر می داشت...

پسرک چونان کودکی شده بود، گریه و زاری میکرد، اصرار و لجاجت بیهوده می کرد، و چونان کودکی پای بر زمین می کوبید... نمی دانست چه کند، کور و کر و لال شده بود، دخترک اما، چونان فرشته ای مهربان او را نوازش می نمود و او را همراه خود می برد، و پسرک او را نمی شناخت و نمی دانست این یاریگر مهربان کیست؟

روزها گذشت، پسرک هیچ نمی دید و نمی شنید، و خبر از اطرافش نداشت و نمی دانست که دخترک روز و شب به درگاه خدای خود دعا می کند تا شاید پسرک بار دیگر سلامت خود را بازیابد
پسرک همچنان پای بر زمین می کوفت، دخترک بارها به او می گفت من باید بروم، من ماندنی نیستم، اما پسرک کر بود و نمی شنید، کور بود و نمی دید

دخترک هم دلش نمی آمد او را رها کند

ششم آبان ماه یک هزار و سیصد و هشتاد و نه خورشیدی بود، پسرک نمی دانست چرا، اما ناگاه چشمانش بر جهان گشوده گشت، گوشهایش باردیگر شنوا گشتند، و صدایش باز شد، اولین کلامی که بر زبان راند را به خاطر نمی آورد، تنها گریه می کرد، می خواست اولین چیزی که می بیند چشمان ناجی اش باشد، او را دید، اما نشناخت، دختری را دید خمیده ، شکسته، رنجور و بیمار... چشمان گریان... دقت کرد، هنوز آن برق چشمان را میشناخت، این برق چشمان دخترک خودش بود، خدای من چرا دخترکم اینگونه شده است؟  باورش نمی شد...
 
این راه سخت، و کشیدن بار همراهی کور و کر باعث شده بود دخترک شکسته شود، دخترک دیگر رمقی نداشت، پسرک دیوانه وار او را می نگریست، از خدا آرزوی مرگ می کرد، اما ...

پسرک نمی دانست چه شده است، نمی دانست دخترک چه رنجها که متحمل شده است، نمی دانست در آن ایامی که خود چونان کودکی بهانه گیری می کرد و لجاجت، دخترک غم ها را در دل می ریخت، غم حضور او را ... غم حضور پسرکی علیل

پسرک عزم خود را جزم کرد، می بایست دخترک را از این بار گران رهایی می بخشید، اما چگونه؟
چند روزی تلاش کرد ، اما راه به جایی نبرد، پسرک دریافت چاره کار اینها نیست، دخترک هر روز چونان شمعی آب می شد و پسرک آب شدن همه وجودش را می دید اما نمی دانست چه کند
...

پسرک تصمیمش را گرفت، باید مشکل را از ریشه می خشکاند و مشکل هم خود او بود، پسرک بیشترین کمکی که می توانست به دخترک بکند این بود که سنگینی بار خود را از او بگیرد، تا حداقل باری از مشکلات او کم کرده باشد.

پسرک خواست برود، آرام آرام قدم برداشت، اما نتوانست، روی برگرداند که به دخترک نگاه دیگری بیندازد، دخترک اما از سر مهربانی بازهم می گفت نرو و بمان ، هنوز هم امیدی است به رفتن تا رسیدن...

اما پسرک می دانست حضورش باعث شده دخترک اینگونه شود، این بار گران باید برداشته می شد...
پسرک از دخترک خواست که جدا شوند، گفت شاید این همراهی ما تنها همراهی باری باشد بر بازوان نحیف تو... دخترک رفت ... پسرک ایستاده بود و دخترک را می دید که با قدم های بلند و استوار همچنان رو به سوی نور در افق حرکت می کرد، پسرک می دید که دخترک دوباره سرزنده شد، دوباره استوار شد و ثابت قدم

پسرک ناگهان دلش دوباره پر کشید، غمی بزرگ و سترگ را بر قلبش حس می نمود، آن تکه گمشده دوباره سوزش داشت... خواست برود تا به دخترک برسد، اما هرچه سریعتر گام بر میداشت، به دخترک نمی رسید،... پسرک ایستاد، با خودش اندیشید: حضور من تنها باعث کندی حرکت دخترک شده است، من باری ام بر دوش دخترک، باید رهایش کنم، بگذار تا چست و چابک برود، پسرک سر برآورد، در دور دست ها، در امتداد افق دخترکی را دید شاد و خندان که قدم می زد و به سوی نور حرکت می کرد...

پسرک به دستان خود نگریست، خالی خالی بود، به پاهایش نگریست، زخمی و خونین بودند
به بالای سرش نگریست سایه بانی نداشت، به زیر پایش نگریست فرشی نداشت
آسمان خدا بود و زمین خدا

با خود خندید، از ته دل خندید، صدای خنده هایش آنقدر بلند بود که به عرشیان نیز رسید، و در میان خنده هایش گریید... با خود گفت، من خودم هم سایه بانی ندارم، فرش زیر پایی ندارم، هیچ ندارم، من چه دارم که بخواهم تکیه گاه دیگری باشم...

پسرک سربلند کرد، نور خدا را دید ، در دوردستها  هنوز دخترک چست و چابک می دوید، پسرک، باردیگر ، برای بار آخر رو به سوی چاه نهاد، از ته دل فریاد زد: خداااااااااااااااااااااااااااااااااا

صدا در گلویش خفه شد، گریه امانش را بریده بود، چه باید میکرد؟

صدایی در پژواک صدایش از چاه طنین انداخت:         فتوکل علی الله انک علی الحق المبین
 
نوری در چشمان پسرک درخشید، اشک شوق بر چشمانش جاری گشت، برخاست، با قدمهایی آرام
اما نه از همان راه گذشته، امیدی در دلش زنده شد، امیدی به رسیدن به معشوق، به رسیدن به خدا
و شاید به رسیدن به دخترک...
 
از دل بیراهه های بیابان گام برداشت، رو به سوی نور، او هنوز امید داشت که شاید جایی در مسیر دخترک را ببیند، شاید هنوز امیدی بود برای همراهی با دخترک، پسرک با دلی پر امید قدم برداشت، دلی که جز امید چیزی نداشت...
 
دوستان خوبم، خواننده های عزیز، پسرک قصه من دیگه نمی خواد از همون مسیر همیشگی راه بره، دلش میخواد خودش خط شکن باشه، دلش میخواد از تپه ها و دره ها بگذره، تا شاید بتونه به دخترک قصه برسه، و مهمتر از اون شاید بتونه دراین فرصت کوتاه عمر به اون نور برسه و تکه گمشده اش را پیدا کنه، چون پسرک دیگه قرار نیست سر بر این چاه بگذاره، پسرک دیگه قرار نیست توی این مسیر قدم برداره، پسرک دیگه از راه نمی ره، پسرک از بیراهه میره، پس باید این چاه هم تعطیل بشه...
 
پسرک گریان از همهتون حلالیت می طلبه، براش دعا کنید تا شاید روزی به دخترکش برسه
...
پسرک قدم برداشت و زیر لب زمزمه می کرد:

ما و لیلی همسفر بودیم اندر راه عشق ... او به منزلها رسید و ما هنوز آواره ایم

   1      2      3      4      5      6      7      8      9      10    >>